خرید بک لینک
از دیروز صبه نمیدونم چه مرگمه .... از دیروز ناراحت این بودم که چرا مبلم این شکلیه چرا اینو تهیهم ینی داشت گریه ام درمیومد داشتم میمردم رو سینم احساس سنگینی میکردم مثل افسرده ها تا امروز صب که با بغض بیدار شدم که تو سایت مزبور گذاشتم همه تعریف کردن منم دلم آروم شد همش عکسای خونمو نگا میکنم تااینکه دیشب دوستم عروسی کرد لباس عروسشو دیدم دیشب گفتم اصلا خوشگل نیستو فلانولی بعداز اینکه خیالم از مبل راحت شد الان گیر دادم به لباس عروسمکه برای من چقد زشته برای دوستم چقد نازه ای کاش منم اینجوری میتهیهمدرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین طباطبایی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 9:22

سلام..بعداز يك سال برگشتم...چقد خوب بود مينوشتم...نوشته هاي گذشتمو خوندم دلم باز شد... از كجا بگم؟؟پارسال بهمن ماه با آشنا رفتم يه شركت كه دولتي نيس ولي خيليا ميشناسن..ميرم تا شرق تهران ..تقريبا روزي ٥ ساعت تو راهم..خيلي زجر ميكشم بخاطر اينكه راهم دوره ولي خوب بخاطر پول و عيدي دندون رو جيگر ميزارم و طاقت ميارم...البته امروز مرخصيم بخاطر اينكه مريض شدم... همكارام خوبن..محيط شركت خوبه..مدير بخشمون اصلا خوب نيس..راهم دوره..حقوقم خوبه. مسود معاف نشده يني متوجه شديم باباش خيلي كم تو جبهه بوده...١شبانادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین طباطبایی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 9:22

سلام..بعداز يك سال برگشتم...چقد خوب بود مينوشتم...نوشته هاي گذشتمو خوندم دلم باز شد... از كجا بگم؟؟پارسال بهمن ماه با آشنا رفتم يه شركت كه دولتي نيس ولي خيليا ميشناسن..ميرم تا شرق تهران ..تقريبا روزي ٥ ساعت تو راهم..خيلي زجر ميكشم بخاطر اينكه راهم دوره ولي خوب بخاطر پول و عيدي دندون رو جيگر ميزارم و طاقت ميارم...البته امروز مرخصيم بخاطر اينكه مريض شدم... همكارام خوبن..محيط شركت خوبه..مدير بخشمون اصلا خوب نيس..راهم دوره..حقوقم خوبه. مسود معاف نشده يني متوجه شديم باباش خيلي كم تو جبهه بوده...١شبانادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین طباطبایی تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 20:30

سلام.. وبلاگ بعداز کلمه يك سال برگشتم...چقد خوب بود مينوشتم...نوشته هاي گذشتمو خوندم دلم باز شد... از كجا بگم؟؟پارسال بهمن ماه با آشنا رفتم يه شركت كه دولتي نيس ولي خيليا ميشناسن..ميرم تا شرق تهران ..تقريبا روزي ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین طباطبایی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 13:39

بعد از یک سال بالاخره دلمو به دریا زدم کرم ضد آفتاب بایودرما که ضر آکنه و ضدجوش بود رو با پول یارانه ام خریدم اینجا که قیمت کردم 75 بود و نخریدم تا برم معمولیشو بخرم ولی رفتم به آقای آشنا گفتم معمولیشو بیار قیمت پایینتر بشه که اونم رفته برام ضد آکنه شو آورده یهو موندم الان 75 باید بدم داشت میگفت چون شما آشنایید فلانه براتون 58 میزنم ما همینجوری مونده بودیم خلاصه باکلی ذوق امروز افتتاحش کردیم فوق العادس عالیههههههه مخصوصا اگر صورتتون جوش میزنه امتحانش کنین باید یه پست جامع راجبه پوست و موهام براتون بنویسم برچسبها: پوست , کرم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین طباطبایی تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 17:49

پریشب داشتم با مسود صحبت میکردم یهو قطع شد البته عادت کردیم به این یهویی قطع شدنا 5 مین بعد مسود زنگ زد دیدم صدای شلوغی و هیاهو میاد گفتم مسودم چخبره اونجا گفت برق رفته همه ریختن بیرون تااینکه یکی اومد بهش گفت میزاری منم زنگ بزنم؟ مسودمم گفت نگران نباش هیچی نیس نترس خلاصه گفتم چیشده که مسود گفت همین الان زلزله اومد!نگران من نباش من حالم خوبه و بعد قطع شد تا ساعت 4 خوابم نبرد خیلی ناراحتو نگران بودم ولی ساعت 5 تماس گرفت گفت حالم خوبه راحت بخواب دیروز از تهران براشون دستور رفته که پادگانو امروز خالی کنن تا مردم بتونن داخلش مستقر بشن مسودم الان توراهه و تقریبا 6-7 میرسه خونمون خیلی ناراحت زلزله زده هام نمیتونم از اومدن مسود خوشحال باشم چون ناراحت بچه های پاک و بیگناهم که از دنیا رفتن میخوام یکادامه مطلب

برچسب: کرمانشاه, نویسنده: بنیامین طباطبایی تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 17:49

سلام خوب مسود الان 5 روزه اومده خونه اولش که اومد یه لحظه بهم شوک وارد شد که نکنه این مسود نیس خیلی عوض شده بود خیلی ریشش بلند شده بود و یه ذره سبزه شده رفت حموم اومد تازه فهمیدم مسود خودمه شوهرمه و عشقمه اونشب براش لازانیا پختم و خودمم خوردم ولی خیلی کمه دیگه به معدم فشار نمیارم قربون دل پاکش بشم تو اتوبوس موقع برگشت همش تو فکر کار و پول بوده که یکی از دوستای قدیمیش باهاش تماس میگیره و میگه یه کار روزمزد برق صنعتی دارم میای؟ اینم رو هوا گرفته خداروشکر از پس فرداش از 7 صب میره و تقزیبا 7 شب برمیگرده خیلی سرحاله وقتی تو حسابش پول هست تو این چندروز تازه فهمیدم زندگی عادی گذشتم چقد خوب بود چقد خوشبخت بودم الانکه خونه جارو میکنم یا غذا میپزم یا صبا مسودو راهی میکنم خداروشکر میکنم خداروشکر میکنمادامه مطلب

برچسب: خوشبختی, نویسنده: بنیامین طباطبایی تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 17:49

مسودم امروز رفت.......دلم خیلی گرفته خیلی ناراحتم نگرانم ..... نگران تو راهش / نگران اونجا میترسم دوباره زلزله بیاد ای خدا خودت کنارش باش من فقط دلم زندگیه دوباره مو میخواد من فقط دلم میخواد منو مسود حتی بی پول ولی کنارهم باشیم شب منتظرش باشم بیاد خونه ای خدا خودت مواظبش باش هرچی تو بخوای میشه یه کاری کن مسودم زود برگرده خونه بهت انقد ایمان دارم که میدونم اگر بخوای میشه مسودم زود برمیگرده صحیح و سالم برمیگرده پ.ن1:دیشب رفتیم یه مانتو پاییزی بخرم دیدم جنس جیر هست فقط اونم 220 تومن و بنظرم فقط همین یک ماهو میشه پوشید ولی یه بارونی خریدم 250 تومن کرم رنگه و چون مدل هیکلم چون ساعت شنیه تو قسمت کمرش یه بند داره که میبندم لاغزیم معلوم میشه چقد خوبه لاغز باشی و بری لباس بخری پ.ن2:دفیفا همین الان مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین طباطبایی تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 17:49

امروز از صب که بیدار شدم دلتنگ مسود بودم ولی با فیلم سه دنگ سه دنگ بهتر شدم حداقل و البته نماز اول وقت خوندم خیلی حس خوبی داشتم غروب رفتیم برای آجیلی پارچه خریدیم خیلی احساس خوبی به خودم داشتم هم پوستم صاف شده هم تیپم هم هیکلم از تیپم براتون نگم که کیف میکنم الان کاملا کلاسیک پوشم چیزیکه همیشه دوس داشتم ولی فک میکردم خوب نیس یا بدمیشه خلاصه موقع برگشت یه فال هم خریدم خیلی فال خوبی بود خیلیی انرژی گرفتم هنوز کار پیدا نشده ولی خیلی کم مونده تا کارم جور بشه خیلی مطمینم دلم برای مسودم پر میکشه باهاش دوبار حرف زدم ولی هنوزم دلم پیششه قربونش بشم من عشق منه نفسه منه من عاشق سریال دیوار به دیوار هستم عاشقشم ینی عاشققققققققققققققققق عید که نشون میداد اصلا ندیدیم بعد از اونم درگیر کارای عروسی بودیم وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین طباطبایی تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 17:49

امروز یه ذره از عروسی براتون تعریف میکنم من سه تا ساقدوش دختر داشتم که دوتاش دخترداییای عزیزم که خیلی باهم جوریم بودن و یکیشم آجیلیم قبل از عید کلی رفتیم دنبال لباسشونو کلی گشتیم آخر لباس هر 3 تاشون قرمز خوشرنگ شد به این صورت که آستین دار و بالاتنه دانتل مرواریدی و با دامن ساتن لخت که یه ذره حالت میداد و تو قسمت یه کمربند از جنس ساتن و یه پاپیون پشت لباسشون بود لباسشون فقط نفری 300 تومن شد که زنداییم دوخت و البته خودشون پول لباسشونو دادن برای گل دستشون هم من زحمت کشیدم براشون یه شاخه گل ارکیده مصنوعی سفید خریدم و یه دسته گل مچی ساختن که رو دستشون یه گل گلایل بود البته روز مراسم و تو آرایشگاه درست کردن که قیچی آرایشگاه هم اشتباهی اوردن و الان در منزل ماست هی میخوایم ببریم و نمیشه موهاشونم تاجادامه مطلب

برچسب: دختردایی, نویسنده: بنیامین طباطبایی تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 17:49

از دیروز صبه نمیدونم چه مرگمه .... از دیروز ناراحت این بودم که چرا مبلم این شکلیه چرا اینو خریدم ینی داشت گریه ام درمیومد داشتم میمردم رو سینم احساس سنگینی میکردم مثل افسرده ها تا امروز صب که با بغض بیدار شدم که تو سایت مزبور گذاشتم همه تعریف کردن منم دلم آروم شد همش عکسای خونمو نگا میکنم تااینکه دیشب دوستم عروسی کرد لباس عروسشو دیدم دیشب گفتم اصلا خوشگل نیستو فلان ولی بعداز اینکه خیالم از مبل راحت شد الان گیر دادم به لباس عروسم که برای من چقد زشته برای دوستم چقد نازه ای کاش منم اینجوری میخریدم درصورتیکه تا دیروز هیچ وقت هیچ وقت دلم لباس عروس مدل دیگه رو نخواسته بود نمیدونم الان چه مرگمه آلبوممو دراوردم نگاه کردم هزادتا ایراد بنی اسراییل براش اوردم ناراحت تر شدم غروب که بیدار شدم با بغض بیداادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین طباطبایی تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 17:49

امروز از صب ناراحت بودم که چرا مسود کار نداره همش غر زدم گفتم سربازی آخر دنیا که نیس حالا ایشالله معافم میشی ولی قرار نیس تو دوران سربازی کار نکنی که! خلاصه تا ظهر که ساقدوشام قرار گذاشتن برن بیرون منم تو رژیمم بستنی داشتم ولی همش فک میکردم برم کافه ادامه مطلب

برچسب: افسردگی, نویسنده: بنیامین طباطبایی تاريخ: شنبه 20 آبان 1396 ساعت: 5:44

سلام تقریبا یک هفته اس نیومدم چون لپ تاپ دست آبجی بود تو این یک هفته اصول حسابداری 1 رو خوندم و فقط دو فصلش مونده استعدادم دقیقا همینه خیلی خوشحالم واقعا وقتی میرم سمتش انگار پرواز میکنم و دوروز هم ساعت 5 با مسود بیدار شدیم ولی بقیه اش نه اتفاق خاص دادامه مطلب

برچسب: حسابداری, نویسنده: بنیامین طباطبایی تاريخ: شنبه 20 آبان 1396 ساعت: 5:44

خوب باید بگم که مسودم 1 آبان رفت سربازی! ما روز قبلش بخاطر اینکه پارتی داشتیم بهمون گفت انداختمش سپاه ماهم خوش خیال که تو شهر خودمونه . 1 آبان صب رفت نامه شو بگیره بره پادگان دیدیم افتاده کرمانشاهینی به معنای واقعی داشتم زجه میزدم که مسود من نمیزارم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین طباطبایی تاريخ: شنبه 20 آبان 1396 ساعت: 5:44

سلاااااااااااااااااااااامممم بعد از 5 ماه که عروسیمون میگذره برگشتم تا روزمرگیهای زندگی شیرینمون رو بنویسممنو مسود عروسیمون خیلی خوب گذشت خیلی خوش گذشت خیلی و بنظر خودمون و خیلیا بهترین عروسی تو فامیل رو گرفتیم فقط روز 13 بدر بابابزرگ مریض شد و بابا گفتن بهتره عروسیو جلو بندازیم و ماهم 9 اردیبهشت عروسیمونو برگزار کردیم همیشه دلم میخواست فردای عروسیمون باشه که خداروشکر تولد امام خسین شد انگار همهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین طباطبایی تاريخ: چهارشنبه 12 مهر 1396 ساعت: 12:11

صفحه بندی